تبليغاتX
روزگار
قصه
چه غوغایی بود خیابانها و کوچه ها همه شادی می کردند و شربت به خورد هم می دادند .

نمی دانم دنبال ثواب بودند و یا نه ؟  واقعا دلشان می خواهد حضرت ظهور کند و اشقیا را از دم تیغ بگذراند .

من در تحیرم آخر هر که را دیدم مثل خودم از دم می رفتند طرف لشگر اشقیا  و شمر و حرمله لنگ می اندازد پیش این ها

از ربا خوار  و دزد و ادم فروشی که گزارش می دهد تا بگیر و برو جلو  برای چی ؟

خوب معلومه دیگه  برای همون چیزهای پیش پا افتاده  و معمولی  .  حسین را برای  ملک ری کشتند و

اینها برای چندر غاز  و یا ریاست و یا میزی فکسنی گزارش  می دهند .

خفیه نویسند بی پدرها . چند تاییش تو این پارک هر روز ولوند   .

 

بیشتر دنبال اینند ببینند کی روزنومه می خونه یا بحث می کنه  و یا از این حرفا   . منم گفتند بیا با ما گفتم نه بابام گفته نون حلال بخور  .   واکس زنی بهتره تا آدم فروشی  .

اصلا به ما چه  ؟

آره می گفتم   خلاصه غوغایی بود  از اش برگ بگیر تا    شربت مفت مفت می ریختند تو خندق بلا 

نوش جون  ..........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 23:4  توسط راد نوش  | 

چه غوغایی بود خیابانها و کوچه ها همه شادی می کردند و شربت به خورد هم می دادند .

نمی دانم دنبال ثواب بودند و یا نه ؟  واقعا دلشان می خواهد حضرت ظهور کند و اشقیا را از دم تیغ بگذراند .

من در تحیرم آخر هر که را دیدم مثل خودم از دم می رفتند طرف لشگر اشقیا  و شمر و حرمله لنگ می اندازد پیش این ها

از ربا خوار  و دزد و ادم فروشی که گزارش می دهد تا بگیر و برو جلو  برای چی ؟

خوب معلومه دیگه  برای همون چیزهای پیش پا افتاده  و معمولی  .  حسین را برای  ملک ری کشتند و

اینها برای چندر غاز  و یا ریاست و یا میزی فکسنی گزارش  می دهند .

خفیه نویسند بی پدرها . چند تاییش تو این پارک هر روز ولوند   .

 

بیشتر دنبال اینند ببینند کی روزنومه می خونه یا بحث می کنه  و یا از این حرفا   . منم گفتند بیا با ما گفتم نه بابام گفته نون حلال بخور  .   واکس زنی بهتره تا آدم فروشی  .

اصلا به ما چه  ؟

آره می گفتم   خلاصه غوغایی بود  از اش برگ بگیر تا    شربت مفت مفت می ریختند تو خندق بلا 

نوش جون  ..........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 23:2  توسط راد نوش  | 

اصلا به ما چه  ؟ مگه ما مدعی العموم مردمیم  ؟  و چایی اش را هورتی بالا می کشد  و با حالت قهر  پالتو ماهوتی اش را می کشد روی سرش و یکور می نشیند .

ننه که تو لب رفته میگه خوبه با شوما مردا دو کلمه حرف حساب نمیشه بزنی و شروع می کند یک چایی برای خودش ریختن.

پدر بزرگ از اون زیر   زیر لبی  میگه  صد بار گفتم تو کار  هیشکی دخالت نکن حتی قوم و خویش اصن به ما چه هر کی می بینی شب خواب می بینه روز داریه دمبکش به هواست  .انگار من و تو کلونتریم دلت خوشه   و بعد میگه یک چایی بریز ببینم  و معلومه میخاد با ننه صلح کند  .

ننه میگه هر کی چایی میخاد خودش بریزه  به من چه که تشرشو به من میدی  و روشو بر میگردونه.

ولی باز دستش میره برای قوری  و چایی را میریزه 

به همون نوم ونشون    تا ته  چایی  ها رو خوردند و یکیشو   به من تعارف نکردند  .

بعد پنجاه سال زندگی چنان دلشان برای هم غنج میره که نگو  . گاهی اصلا دلشان نمیخاد من برم اونجا برای اینکه تو قوری چاییشون شریک میشم .

اینو گفتم که فکر نکنید مهر و وفا مال خودتونه نه  هنوز دود از کنده بلند میشه  . آخه فعلا  دارم میرم دادگستری که خانومو طلاق بدم .

یعنی ایشون طلاق بگیرند و هر دو راحت بشیم  . فعلا من مهمون بابا بزرگ و ننه جان هستم .

باید بگردم دنبال  یک دختر متجدد که همدیگر را درک نماییم .

مادر چند دختر  در بین دوستانش پیدا کرده که فعلا اگر تکلیف  اون خانم معلوم شود .فکری برای همسری با این دخترها می کنم .

چند شب پیش در یک پارتی  دختری را دیدم شاید هم با او به تفاهم    بله به تفاهم برسیم .

فعلا دارم  بسته پیشنهادی خود را   آماده می کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 2:36  توسط راد نوش  | 

این همسایه دست راستی ما اسمش حاج اسمال خندان است. اما جون شما امان از یک ذره لبخند اینقدر عصا قورت داده است که نمی دونم  چرا اصلا لبخندی بر لبهاش نیست .

نه به یکی سلام علیک می کنه و نه حتی نیم نگاهی به ما کوچیکای محله .

چه میشه کرد ؟

همسایه دست چپی  تا دلت بخواد نازه  همه رو دوست داره و دلش برا همه می سوزه . اسمش آقا سیاوش پیرایشه .

اما نمی دونم چرا مردم  زیاد بهش محل نمی ذارند . میگن ولش کن یک ککی به کلاش هست . وقتی می پرسی چرا ؟از کجا می دونید ؟

میگن اخه تو این دور و زمونه مگه ادمم به این مهربونی میشه ؟.و بعد در جواب سوالشون میگن نچ

یعنی غیر ممکنه .

وقتی حاجی راه می افتد همه براش تعظیم می کنند . سلامی و تکریمی که نگو ولی این سیاوش را محل سگ بهش نمی گذارند .

بچه های محل هم تا دلتان بخاد . با سیاوش جور جورند .

اخه بچه با معرفتیه اگه فحشش هم بدن لبخند می زنه ولی حاج اسمالو میگن چند تا نوچه داره که اگه دید یکی بهش بد گفت حسابش با اکرم الکاتبینه دیگه  .

اصلا به ما چه از ما نشنیده بگیرید  . به ما چه راستی قرمزته   ها نه      پس آبی تو عشقه

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 2:2  توسط راد نوش  | 

 به من چه که عاشقی و یا طرف بهت بستنی تعارف نمی کنه  . گریه کردن نداره . شکم سیر باید عاشق بشه  و بعد محرومیت بکشه تا قدر محرومیت را بدونه  و بشه عین دوک نخریسی و بی خوابی پدرشو در بیاره .

هی هیچی نمی گم و نگفتم بچه پر رو  ...................

اومده برا من نق نق می کنه . تازه نکرده یک خوردنی بگیره بیاره که ادم همینطور که چیزی می خوره به حرفاش گوش کنه . بهش میگم بابا ول کن اینو . برو دنبال یک دختر با کمال و با جمال دیگه  .مگه گوش به حرف میده .میگه  .نمی دونی  که  چقدر خانمه   چقدر آقاس    چه گیتاری می زنه 

میگم بابا اون نور بالا می زنه ولش کن تو یکیو پیدا کن تنبک بزنه   . اون با تو می سازه  نه اون باباهه یکیش برا من یک بستنی خرید ..دیگه ول کنم نبود هر روز میومد برام بستنی می خرید و می رفت فقط باید برای یک بستنی بی قابلیت من براش خاطره تعریف کنم و اون ضبط می کرد تا یک روز دیدم حرفهای منو نوشته تو مجله به اسم خودش  ناکس نا لوطی 

دیگه داشتم عاشق بستنی هاش می شدم  . که نمی دونم کجا رفت . 

به درک

امروز  که ادم عاقل عاشق نمی شه همین برادر من هر روز عاشق می شد تا اینکه اخرش مزدوج شد و رفت سر خونه زندگیش و حالا دیگه ندیدیمش  یعنی دور دور میاد یه سری میزنه و میره .

من خودم اگه خواستم عاشق بشم  که نمی شم  بلدم چکار کنم . میرم عاشقانه براش اهنگ می زنم درست زیر پنجره اش  .

امروز تا حالا سی تا بادکنک فروخته ام   . خدا بده برکت  .

ول کن با با    بد دوره زمونهای است اینو بابام میگه 

و مادرم میگه ها واللا  . دوره ما اینجوری نبود .

و من میگم اگه بود که شما بهم نمی رسیدید  ....و  خواهرم که تکمیل می کنه ....وگرنه همچین تخم جنی پا گیر نمی شد که .....و اشاره می کنه به من.

و همه می خندند .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 2:7  توسط راد نوش  | 

هر روز منم و یک  عالمه ادمهایی که  هزار جور مشکل دارند   .

و می دوند تا ته صف بایستند   برای ایجاد مشکل بهتری  ....

 

هر روز منم  و عاشقهایی که چشمهاشان گریه   ندیده است.

و می روند  تا   برای  گریه کردن نوبت بگیرند  .

 

و من  هستم  شاید کسی برایم   یک بستنی   قیفی   بخرد  .

و هیچکدام   از این همه نازنین   های خوشبخت   مرا  به یک  بستنی دعوت نمی کند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:55  توسط راد نوش  | 

هر روز کفش هارو من واکس می زنم ولی این مادر مرده میاد پولهارو میبره با دخترا  و پسرا عشق میکنه

و من باید اینجا هی نگاه کنم به مردم که پلاسند  تو خیابونا برای یک ذره خوشبختی .

دیروز یکی می گفت دیگه نسل واکسی هام داره ور می افته.......یادش بخیر اون موقع هارو تو همین خیابون پهلوی  چه غوغایی بود..................

سرم را بالا کردم  طرف داشت به مردم نگاه می کرد . و انگار دنبال گمشده اش می گشت .

شصت سالی داشت . اما جو ون مونده بود . معلومه اون هم دورانی برا  خودش داشته  .

بهش گفتم جوون که بودی تو هم یه برادر نداشتی که واکس می زد؟

و اون بر بر منو نگاه کرد و خندید و گفت چطور  مگه

چرا فکر می کنی که من برادری واکسی داشته ام؟

و من گفتم هیچی اقا   میشه صد تومن

و اون دویست تومن به من داد و رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 22:21  توسط راد نوش  | 

یکی فریاد می زد .که  دزد  دزد و من بی خیال داشتم  دختری رو دید میزدم

که داشت یک بستنی قیفی رو  لیس می زد .

دهنم بد جوری آب افتاده بود و دلم بستنی می خواست  . دختره   نزدیک

من که شد  .دید من نگاهش می کنم  خندید و خجالت کشید   . دستش رو

برد تو کیفش و یک پونصدی بهم   داد که باهاش   بستنی بخرم  . و چشمک

خوشگلی بهم زد  .که خجالت کشیدم   . پونصدی رو گرفتم   و باهاش دو تا

بستنی شکلاتی   گرفتم   و رفتم کنار دختر خانم  روی صندلی   نشستم.

بستنی رو دو تایی خوردیم و هیچی به هم نگفتیم  انگار تفاهم داشتیم . دختره

وقت خداحافظی گفت   .فردا همین موقع همین جا   ...............

پاسبان ها تازه داشتند   می آمدند.......................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:32  توسط راد نوش  | 

این جا هزار دل شکسته است

و یکی از ان هزاران

امروز دلی را نمی سوزاند

کجایند آن شب شکنانی که شکستند

چون سر به هوای تو داشتند

و تو را دوست می داشتند

آیا یکی آنان را دوست می دارد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:26  توسط راد نوش  | 

چتر را گرفتم روی سرش قبول نکرد . باران می آمد. و او در تاریکی گم شد

صدای موج تند می آمد و دریا طوفانی بود باران می آمد و او در تاریکی گم شد.

او برای شستشوی  تنش تکیده و آرام رفت  .و در تاریکی گم شد

اسمش را نمی دانستم و اسمم را ندانست و نخواستیم که بدانیم

سپیده که سر زد  کبوتری با بال سرخ اینجا نشسته بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 22:50  توسط راد نوش  |